لحظات نابِ ناب

خاطرات و اندیشه های گاه گاهم

یادش بخیر...

درست دو سال پیش بود . روز خواستگاریم مصادف بود با روز وفات حضرت معصومه (س) و روز عروسیمون درست مقارن بود با روز تولد بانو حضرت معصومه (س). وقتی متوجه این تصادف زیبا شدیم که درست 10 روز بعد روبروی گنبد حرم امام رضا (ع) ایستاده و توی جشن میلاد امام رضا شرکت کرده بودیم .

اون موقع بود که احساس کردم پیوند ما رو امام رضا (ع) و خواهر محترمشون محکم کرده اند . امیدوارم که همیشه این پیوند محکم بمونه . برامون دعا کنید...

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

یادش به خیر ...

سه سال پیش بود . ولی اانگار همین دیروز بود . مجرد بودیم و با فاطمه دوستم و چند تا دیگه از بچه ها هر از چند گاهی می نشستیم دور هم و مدام حافظ رو سوال پیچ می کردیم که ای حافظ شیرازی ، تو کاشف هر رازی...

- بخت من کی باز می شه ؟

- شوهر فلانی کی می ره سر کار ؟

- بهمانی فلانی رو دوست داره یا نه ؟

- من بچه خوبی هستم یا نه ؟

- فلانی اخلاقش خوبه ؟

- اون یارو منو دوست یا نه؟

ووو

خلاصه اونقدر حافظو می پیچوندیم که حتم دارم تنش توی قبر مدام روی ویبره بود . خدا بیامرزدش . ولی خیلی هوامون رو داشت . همیشه غزل هاش برامون قوت قلب بود .

شاید خیلی ها به غزل و فال حافظ اعتقادی نداشته باشند . مثل من اون اوایل . اما بعد از گذشت مدتی دیدم بیشتر تعبیر هایی که فاطمه از غزل هاش برام می گفت اتفاق افتاد . از گفتنش خجالت نمی کشم ؛ من بیشتر وقتا برای آینده ام کنجکاو بودم . آخه اخلاق خاصی دارم که با هر کسی نمی سازه و دوست داشتم بدونم آیا کسی که قراره در آینده هم قدمم بشه همونی هست که می خوام ؟ حافظ هم توی راهنمایی کردن در مسایل اخلاقی برام کم نگذاشت . هر چی می پرسیدم با نصایح اخلاقی برای چند روز دلم رو آروم می کرد و تشویقم می کرد که خودم رو اصلاح کنم .

البته خیلی وقتا فکر می کنم که ممکنه هدف حافظ از سرودن اون غزل ها فقط همین ارشاد بوده باشه . ولی من از خوندش لذت می بردم و گاهی برام چراغ راه هم بود .

خدا خیرش بده . امشب وقتی توی تقویم دیدم که روز بزرگداشت حافظ رو در پیش داریم یاد اون روزهای پر از خاطره افتادم . فال می گرفتیم و بعدش با اون بیچاره ای که براش فال گرفته بودیم قصه هایی می ساختیم که بیا و ببین زبان

حالا که از اون روزا تقریبا سه سال می گذره و می بینم تعبیرهای حافظ از همسرم همه به جا و درست بودند . دستش درد نکنهخجالت

امشب هم با دخترم و به یاد همسرم که الان سر کار هستش یه فال گرفتیم که براتون می نویسمش

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه ی آخر زمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

باز آ که من به عفو گناهت ضمان شدم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت..

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. 

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

 در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

بیایید شادیهایمان را قسمت کنیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

مصطفی مستور در ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۶۷ در رشته مهندسی عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان فارغ‌التحصیل شد و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی بوده و هم اکنون ساکن اهواز می‌باشد. مصطفی مستور نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه خیس در سال ۱۳۶۹ نوشته و در همان سال در مجلهٔ کیان به چاپ رساند. وی نخستین کتاب خود را نیز در سال ۱۳۷۷ با عنوان عشق روی پیاده‌رو شامل ۱۲ داستان کوتاه به چاپ رساند.

(من که عاشق کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» داستان کوتاه «حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه »از این نویسنده معتبر هستم . امیدوارم همواره موفق باشند . )

http://ebooks.ketabnak.com/images/covers/194_1_63.jpg

کتاب روی ماه خداوند را ببوس

نوشته مصطفی مستور
این رمان هجده بار تجدید چاپ شده است و این نسخه از روی چاپ پانزدهم آن برداشته شده است.و موفق به کسب جایزه برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و 1380 شده است.

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی! ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

دیروز بعد از تقریبا دو سال رفتم به سالن برگزاری همایش داستان و شعر جشنواره پایتخت پنجره ها . آثار تعدادی از عزیزانی که در جشنواره شرکت کرده بودند توسط خود صاحب اثر خوانده شد . در کل می توان گفت سطح فنی اثار ارائه شده در حد متوسط بود . البته لابلای آثار متوسط شعر ها و داستان ها و بخصوص داستانک هایی حائز اهمیت و پخته نیز هویدا بود . آثار خوانده شده از هنرمندان کل استان خوزستان بود .

در ادامه خبر جشنواره را از سایت ایسنا درج می کنم . موفق باشید .

 

(دومین جشنواره پایتخت پنجره‌ها برگزیدگانش را شناخت)

دومین جشنواره هنری مقاومت با عنوان "پایتخت پنجره‌ها" شامگاه گذشته(یکشنبه، چهارم مهر‌ماه) با معرفی برگزیدگان، در تالار مهر آبادان به کار خود پایان داد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) از خوزستان در بخش شعر و داستان دومین جشنواره پایتخت پنجره‌ها از 75 شاعر 167 اثر در موضوع دفاع مقدس به جشنواره رسید.

 

در بخش شعر کلاسیک محمد ایمانی، سیده سلیمه موسوی و اردشیر زاهدی به عنوان برگزیده انتخاب شدند و در بخش شعر آزاد فاطمه جمعه شاد، حمیدرضا اکبری و عباس آتشی به ترتیب یکم تا سوم شدند.

 

در بخش داستان نیز 120 داستان از 70 داستان‌نویس به دبیرخانه جشنواره پایتخت پنجره‌ها ارسال شد که در قسمت داستان کوتاه زینب غلامی، حمید آباذری و عبدالحسین تنها برگزیده شدند.

 

در بخش داستان مینی‌مال هم هوشنگ بهداروند، سیده سلیمه موسوی و علی‌رضا امیری منتخب شدند.

 

در بخش مجموعه عکس به ترتیب امین نظری، مرتضی دهداری و محمود رضا دهداری نفرات یک تا سوم و در بخش تک عکس خدیجه عباس‌ثامری، ایمان برقشی و علی سراج همدانی برگزیده شدند.

 

در بخش نمایش‌نامه‌خوانی جایزه بهترین متن را "پالتوی خیس" به‌دست آورد و بهترین کارگردانی را نمایشنامه "مترسک‌های جنگی" به خود اختصاص داد.

 

رتبه نخست بازیگری مرد را عزیز زنگنه برای بازی در نمایش‌نامه "مترسک‌های جنگی" به خود اختصاص داد و حبیب تاجیمری بازیگر نمایش "هفت‌بند" رتبه دوم و علی سهیم‌پور بازیگر نمایش "چنانت دوستت می‌دارم" رتبه سوم را کسب کردند.

 

جایزه نخست بازیگری زن به نجمه شایان‌پور بازیگر نمایش "مترسک‌های جنگی" اهدا شد. همچنین رتبه دوم این بخش را فریده کیانی بازیگر نمایش " پالتوی خیس" و رتبه سوم را فرخنده زاهدی برای بازی در نمایش "یزرا" کسب کردند.


نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme