لحظات نابِ ناب

خاطرات و اندیشه های گاه گاهم

باز هم یه قصه جدید شروع شد . خدا می دونه قراره چه اتفاقی توی این دنیا بیفته ! اصلا می تونیم با این همه گرانی نفس بکشیم ؟ شاید یارانه نفس کشیدن هم برداشته شده ! پول نفس نکشیدن رو که به ما نمی دن شاید ...

خدا به خیر بگذرونه ! امیدوارم بتونیم با این وضع بسازیم . هنوز هیچی نشده قیمت همه چیز شده 5 برابر !!!

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ...

مجبوریم بسازیم ببینیم دیگه چه نقشه هایی برامون می کشن . بلا نسبت شدیم موش آزمایشگاهی این مسئولان محترم و دوست داشتنی ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

خدایا ... خدا جونم !

این روزا خیلی دلم تنگه !

دلم از ظلم کوفی ها گرفته . گاهی با خودم فکر می کنم ما هم دست کمی از اونا نداریم . بی شرم و حیا از روی امام زمانمان (عج) هر گناهی دلمون بخواد انجام می دیم و حتی به روی خودمون هم نمیاریم .

خدا جونم منو ببخش . به آقای مهربونم نگو من فراموشش کردم . خیلی خجالت می کشم.

چند وقته دلم هوای کربلا داره . یعنی می شه ...؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

سلام به همه دوستان عزیزم عید سعید و بزرگ غدیر بر همه مبارکهورا

ببخشایید که مدتی نبودم و ممنون از نظراتتان . اول از همه به دوست نازم سمی تبریک می گم که داره مامان می شه . امیدوارم مامان خوبی بشه . قلب

اما با اجازه شما با آقایی جان و مرضیه خانم جان رفتیم مسافرت . اول با هواپیما رفتیم تهران و دید بازدید فامیلی داشتیم روز بعدش هم با قطار به طرف مشهد مقدس حرکت کردیم .

عصر رسیدیم و بعد از کمی استراحت و غسل زیارت به طرف حرم حرکت کردیم و تا نماز و بعد از نماز و دعای جامعه کبیره توی حرم ماندیم . هوا خیلی سرد بود و من هم که عاشق سرما هستم خیلی لذت می بردم . برگشتیم هتل و بعد از شام زود خوابیدیم البته همه خوابیدند جز من و مرضیه فضول باشی عصبانیساکت

امان از دست این بچه ها (قابل توجه سمی خانم ) با این بچه از ٩ شب که همه خوابیدند کلنجار رفتم تاساعت ٢ شب اما مگه خوابید ؟ !

قرار بود با خانم های همسفر مون ساعت ٢ بریم حرم تا نماز صبح ولی متاسفانه من اصلا استراحت نکرده بودم . این شد که نرفتم . صبح مرضیه را بردم دارالشفا امام رضا که ببینم چرا بیتابی می کرد . که معلوم شد کمی سرما خورده البه خیلی زود خوب شد . خدا رو شکر .اوه

اون روز ، روز قشنگ خدا بود . روز عرفه . برای همه دعا کردم و نایب الزیاره شدم . خیلی حال خوبی داشتم . هوا ظهر بهاری بود اما عصر تا شب خیلی سرد شد . شب هم بعد نماز رفتیم بازار ١٧ شهریور پشت بازار رضا . قیمت های اونجا مناسب تره  . سوغاتی خریدیم و برگشتیم هتل . ساعت ٣ شب به زور آقایی جان رو بیدار کردم تابریم نماز صبح رو توی حرم بخونیم . آخه روز عید قربان بود . خیلی سرد بود . مرضیه  رو که بیدار شده بود  آماده کردم چایی خوردیم و راه افتادیم . جاتون خیلی خالی . توی کوچه ها می دویدیم و می خندیدیم .

نماز عید خیلی باشکوه برگزار شد . من دقیقا روبروی گنبد توی صحن انقلاب یا سقاخانه نشسته بودم اینم عکسی از جایی که نشسته بودم

حرم امام رضا

قبل از شروع نماز به مناسبت عید دوباره نقاره زدند. من عاشق نوای نقاره هستم.

مرضیه را هم که خوابیده بود توی پتو پیچیدیم طوری که اصلا معلوم نمی شد بچه توی کالسکه هست!

مرضیه در نماز عید قربان

خلاصه روز خوبی بود . جای همه خالی .

همون شب برگشتیم تهران و باز هم دید بازدید فامیلی با فامیل همسرم . و البته روز تولدم که قرار بود مشهد باشم متاسفانه برنامه عوض شد و آقایی جان منو برد حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) . خیلی خوش گذشت . اما بعدش برای برگشت به تهران کلی اذیت شدیم . چون سوار مترو که شدیم موقع خط عوض کردن مترو تعطیل شد و مجبور شد 6 هزار تومان نا قابل بدیم که تا به مقصد برسیم .

خلاصه هر جور بود برگشتیم خونه خودمون. هیچ جا شهر آدم و خونه آدم نمی شه . وقتی رسیدیم شهرمون اول صبح بود . هر دومون توی خیابون جیغ می زدیم که  :هوای شهرمون هوای شهرمون !!

مادر شوهر عزیزم همون روز رسیدنمون برای ناهار دعوتمون کرد . خیلی خوش بود شب هم به منزل پدرم رفتیم و دیدیمشون . البته همه اونا دیشب اومدن زیارتمون . اینم مرضیه با لباسهایی که براش خریدیم .

مرضیه شنل قرمزی

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme