لحظات نابِ ناب

خاطرات و اندیشه های گاه گاهم

هوا این روزا اونقدر گرمه که نفس کشیدن توش سخته . دلم میسوزه برای اون خانواده هایی که حتی یه کولر ندارن که با این حرارت مقابله کنن . خدایا دست نیازمندان رو پر کن . 

 

چشمام رو می بندم و سعی می کنم گرما رو فراموش کنم . هرم داغ گرما رو به نسیم بهاری تبدیل می کنم . خنکاش پوستم رو قلقلک میده . حالا یه چیز دیگه هم حس می کنم . نوازش قطرات بارونو روی صورتم حس می کنم . حالا یواش یواش  تمام صورتم از نوازش بارون خیس میشه . 

چشمهای خیالم رو باز می کنم و به اسمون خیره میشم . ستون قطرات بارون منو به عمقی می کشونه که انتهایی براش نمی بینم . منو به ژرفای احساسات خیسم می بره و با سقوط یه قطره ی بزرگ از دالان اسمان مجبور میشم چشم بردارم از تصویر بدیع خلقت ... 

 

هه حالا حالم بهتره .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

دلتنگی ها از من چی می سازن ؟

توش موندم !! خسته ام  ؟  دلتنگم ؟ بیمارم ؟ بی خوابم ؟ هنوز نفهمیدم چی باعث شده که این همه اه بکشم ؟ گاهی فکر می کنم بخاطر سردردمه و شدت بیماریم . اما یه لحظه هایی می رسه که فکر می کنم دلم برای چیزی یا کسی تنگ شده .

 

ولی خداوکیلی خوبه که ادم طعم دلتنگی رو بچشه !!! اینطوری قدر لحظات شادی رو که داشته و یا در آینده خواهد داشت رو می چشه . نمی دونم چرا اخیرا هر چی می نویسم خل خلی از آب درمیاد !؟ خودم ازشون راضی نیستم . می دونم خواننده هام هم دوسشون ندارن . اما خب اینا تراوشات ذهن بیمارمه . منو ببخشید دوستان خوبم .

 

خاطره امروز :

امروز 30 هزار تومن جرینگی دادم به مامور پست بابت بسته های آموزشی خوارزمی . هنوزم وقت نکردم که چکشون کنم . خنثی

بعدشم تو ظل گرما که تخم مرغ رو زمین بشکنی می پزه و البته شرجی شدید با پرونده مسکن مهر رفتم تا منازل مسکن مهر . اونجا که رسیدم دیدم جا تره و بچه نیست ناراحت. ظاهرا جای دفتر عوض شده بود و من بی نوا نمی دونستم . نیم ساعت توی آفتاب ایستادم اما وسیله گیرم نیومد هلک و تلک خودمو رو که دیگه از خستگی هلاک شده بودم کشوندم تا دروازه شهرکناراحت . خدا خیرش بده یکی از نگهبان های بلوک اول شهرک برام جلوی یه ماشین رو گرفت و با هزار تا بسم الله و آیه سوار شدم (عادت دارم سوار هر ماشینی میشم اول بسم الله بگم تا خدا منو محافظت کنه )  . وقتی ماشین راه افتاد از صحبت های راننده فهمیدم که خودش یکی از مسئولین تعاونی های مسکنه . کمی خیالم راحت شداوه . راننده تلفنش که تمام شد سر صحبت رو باز کرد . منم کلافه از گرما با دلخوری جوابش رو دادم. در مورد مشکلات تعاونی مون می پرسید منم کم و بیش و کوتاه جواب دادم . خدا خیرش بده منو تا دم تعاونی رسوندلبخند . رفتم دیدم بازم پول می خوانافسوس حالا دیگه کارم از کنترل کردن خودم گذشته بود . یکی از اعضا می گفت : خواهرم شما چرا پولتون رو کامل نکردید ؟

منم دیگه ترکیدم عصبانی. بهش گفتم بابا ما هر چی داشتیم دادیم . نه طلایی مونده که بفروشیم نه جایی که قرض و وام نگرفته باشیم . هنوزم داریم بدهی پس می دیم. بگذریم از این بحث ها زود خسته میشم . بی خیالش بامن حرف نزن.

خلاصه امشب هم که خواستم کمی تو انجمن به بچه ها کمک کنم خواهر خوبم اومد براش مداحی دانلود کنم . تا همین الان هم بالا سرم بودهیپنوتیزم . دارم از شدت سردرد و گلو درد می میرمآخ. امروز روز خسته کننده ای بود . عزیز دلم پیشم نبود دلم براش تنگ شده .افسوس اما خب چاره چیه ؟ اونم باید کار کنه تا ما راحت باشیم . اما بهش می گم دلم براش تنگ شده تا بدونه که همیشه برام عزیزه . قلب

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

Untitled-1.jpg

 

اینم دخترکم مرضیه خانومه قلب. البته عکس مال 13 فروردینه 92 هست . بعد از بازی زیاد و کبود شدن از گرما . من عاشق چهره ی خسته از بازی دخترکم هستم . بغل

ان شالله بعدا یه دونه خوشکلتر ازش می گیرم می ذارم . نیشخند

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

خیلی وقت بود حس می کردم دیگه لحظه ی نابی ندارم . یه جور رخوت و یکنواختی افسوس. بد نبود اما حس شیرینی که توی لحظات ناب هست آدم رو توی عطشی نگه می داره که تنها خود اون لحظات می تونه سیرابش کنه .

توی روزای گذشته من دوباره یه لحظه ی ناب رو تجربه کردم . لحظه ای که شیرینیش سرمستم کرد و از اینکه طعم نابش رو چشیدم لذت تمام وجودم رو فرا گرفت . این که اون لحظه رو چی و کی بوجود آورد بماند چون خودش خوب می دونه که با پیام مسرت بخشش چه ارمغانی برام آورده اما مهم اون حس خوبه . حسی که همیشه بدست نمیاد .  پس باید قدر دونستشلبخند


لحظه لحظه ی زندگیتان ناب نابقلب


 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |



روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک

خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم

برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..


در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme