لحظات نابِ ناب

خاطرات و اندیشه های گاه گاهم

 

عادت ندارم یه شبه دو تا پست بذارم . اما امشب حال دلم بدجور طوفانی بود . یادم اومد خیلی وقته به حافظ سر نزدم . با اشک چشم (به یاد عزیز دلم) سراغی از حافظ گرفتم و حافظ هم به زیبایی پاسخم رو داد :

http://vista.ir/include/photos/photos/FAA13012.jpg

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک   /////  گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد           /////  وگر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد بشنوم بویش      ///// زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات/////  بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم       /////  وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

به ضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا           /////  لأن روحی قد طاب ان یکون فداک

عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم     /////  سپر کنم سرو دستت ندارم از فتراک

تورا چنان که تویی هر نظر کجا بیند         /////  به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

بچشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

http://upcity.ir/images2/92903383516046369922.jpg

 

 

تصمیم به ترک ادما برای من خیلی سخته . وقتی یکی بیاد و جاشو تو دلم پیدا کنه و عزیز بشه دیگه شده . چاره ای نیست و نمی تونه به هیچ طریقی از دلم بیرون بره .

اما گاهی وقتا متاسفانه خیلی از این عزیزان به تو خونه دل ادم موندن قناعت نمی کنن و می خوان برن و خونه های بیشتری رو امتحان کنن . درسته اونا میرن اما در اصل جای پاهاشون توی دلم ابدیه .

شاید به احترام علاقه ای که بهشون دارم بی چون و چرا بذارم برن . اما از ذهن و دلم بیرون نمیرن .

اما تازگی ها یه چیزو فهمیدم . گاهی بعضی ادما رو باید ترک کرد . در واقع تا اونا رو ترک نکنم به خودشون نمیان . اما آیا واقعا ترکشون می کنم؟

نه نه .. در ظاهر می گم فلانی خداحافظ برای همیشه اما این فقط حرف زبونه . توی دلم جاش محفوظه . ولی برای اینکه اون بتونه خوب زندگی کنه و یا حتی خودم بتونم خوب زندگی کنم ناچارم حتی در ظاهر هم شده بی رحم بشم .

تصمیم سختیه اما در عین ظالمانه بودنش خیلی جاها به نفع همه است . درست نمی گم ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

چند داستان کوتاه کوتاه دارم براتون این سری که توی جشنواره پایتخت پنجره ها مقام آوردن . من که از خوندنشون لذت بردم .

به نویسنده خوب این داستانک ها علیریضای امیری از برو بچه های آبادان خدا قوت می گم

 

معجزه

علیرضا امیری / آبادان

 

مادر شهید شده بود و نوزاد از پستان او شیر می خورد .

 

 

 

بی سیم چی

علیرضا امیری / آبادان

 

با تعجب خندید : در هوا هاشور خورد . پاهایش هنوز می دویدند .

 

 

صحنه به روایت عکس

علیرضا امیری / آبادان

 

خیابان پر بود از پوتین هایی که پاهایشان گم شده بودند .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

 

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!

خشکم زد . گفتم دخترم این چه دعاییه ؟

گفت : آخه بابام موجیه !

گفتم خوب ان شالله خوب میشه ، چرا دعا کنم شهید بشه ؟

آخه هر وقت موج میگیردش و حال خودشو نمی فهمه شروع می کنه منو مادر و برادر و کتک میزنه ! اما مشکل ما این نیست !

گفتم : دخترم پس مشکل چیه ؟

گفت : بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده . شروع می کنه دست و پاهای هممون رو ماچ می کنه و معذرت خواهی می کنه . حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون رو ببینیم . حاجی دعا کنید پدرم شهید بشه و به رفیقاش ملحق بشه ...

 

 

برای سلامتی این خانواده ایثارگر صلوات

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

 

 

 

 

بابا

بخدا سخته...

رفتن و جا گذاشتنا سختنه 

دلبستنا و دل کندنا سخته 

دیدنا و نرسیدنا سخته

بدحال بودن و خوب نشون دادنا سخته

سخته ، سخته ، خیلی هم سخته !!!! ناراحت

چرا همش فکر می کنی من خوبم ؟ اونم وقتی دارم داد می زنم ! فریاد می زنم که حالم بده .

چرا بازم صدامو نمی شنوی ؟ ناراحت

دلبستن به تو سخت بوده . اما دل کندن طاقت فرساتره .

با این همه دلبستگی هایی که جونم رو به لبم میارن ،

تو ،

اره تو که فکر می کنی من حالم خوبه !!!

.

.

.

فکر می کنی بتونم بمیرم؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme