لحظات نابِ ناب

خاطرات و اندیشه های گاه گاهم

دلتنگی ها از من چی می سازن ؟

توش موندم !! خسته ام  ؟  دلتنگم ؟ بیمارم ؟ بی خوابم ؟ هنوز نفهمیدم چی باعث شده که این همه اه بکشم ؟ گاهی فکر می کنم بخاطر سردردمه و شدت بیماریم . اما یه لحظه هایی می رسه که فکر می کنم دلم برای چیزی یا کسی تنگ شده .

 

ولی خداوکیلی خوبه که ادم طعم دلتنگی رو بچشه !!! اینطوری قدر لحظات شادی رو که داشته و یا در آینده خواهد داشت رو می چشه . نمی دونم چرا اخیرا هر چی می نویسم خل خلی از آب درمیاد !؟ خودم ازشون راضی نیستم . می دونم خواننده هام هم دوسشون ندارن . اما خب اینا تراوشات ذهن بیمارمه . منو ببخشید دوستان خوبم .

 

خاطره امروز :

امروز 30 هزار تومن جرینگی دادم به مامور پست بابت بسته های آموزشی خوارزمی . هنوزم وقت نکردم که چکشون کنم . خنثی

بعدشم تو ظل گرما که تخم مرغ رو زمین بشکنی می پزه و البته شرجی شدید با پرونده مسکن مهر رفتم تا منازل مسکن مهر . اونجا که رسیدم دیدم جا تره و بچه نیست ناراحت. ظاهرا جای دفتر عوض شده بود و من بی نوا نمی دونستم . نیم ساعت توی آفتاب ایستادم اما وسیله گیرم نیومد هلک و تلک خودمو رو که دیگه از خستگی هلاک شده بودم کشوندم تا دروازه شهرکناراحت . خدا خیرش بده یکی از نگهبان های بلوک اول شهرک برام جلوی یه ماشین رو گرفت و با هزار تا بسم الله و آیه سوار شدم (عادت دارم سوار هر ماشینی میشم اول بسم الله بگم تا خدا منو محافظت کنه )  . وقتی ماشین راه افتاد از صحبت های راننده فهمیدم که خودش یکی از مسئولین تعاونی های مسکنه . کمی خیالم راحت شداوه . راننده تلفنش که تمام شد سر صحبت رو باز کرد . منم کلافه از گرما با دلخوری جوابش رو دادم. در مورد مشکلات تعاونی مون می پرسید منم کم و بیش و کوتاه جواب دادم . خدا خیرش بده منو تا دم تعاونی رسوندلبخند . رفتم دیدم بازم پول می خوانافسوس حالا دیگه کارم از کنترل کردن خودم گذشته بود . یکی از اعضا می گفت : خواهرم شما چرا پولتون رو کامل نکردید ؟

منم دیگه ترکیدم عصبانی. بهش گفتم بابا ما هر چی داشتیم دادیم . نه طلایی مونده که بفروشیم نه جایی که قرض و وام نگرفته باشیم . هنوزم داریم بدهی پس می دیم. بگذریم از این بحث ها زود خسته میشم . بی خیالش بامن حرف نزن.

خلاصه امشب هم که خواستم کمی تو انجمن به بچه ها کمک کنم خواهر خوبم اومد براش مداحی دانلود کنم . تا همین الان هم بالا سرم بودهیپنوتیزم . دارم از شدت سردرد و گلو درد می میرمآخ. امروز روز خسته کننده ای بود . عزیز دلم پیشم نبود دلم براش تنگ شده .افسوس اما خب چاره چیه ؟ اونم باید کار کنه تا ما راحت باشیم . اما بهش می گم دلم براش تنگ شده تا بدونه که همیشه برام عزیزه . قلب

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme