پیله تنهایی

این روزها تنهایی ام را خیلی دوست دارم . یادم می آید روزی یکی از دوستانم همین جمله را به من گفت . خیلی سعی کردم قانعش کنم که تنهایی چیزی نیست که دوستش بداریم . اما حالا که رفته رفته چشم هایم یه تاریکی تنهایی بیشتر عادت می کند ، حس می کنم من هم به تنهایی علاقمند شدم .خنثی

شاید اینجا تنها جایی باشد که آدمی می تواند هر طور که دلش بخواهد رفتار کند و هر طور که دوس دارد فکر کند .

فکر می کنم خلوت گزیدن چه ابدی و چه موقتی برای روح هر انسانی ضروری و مفید است .

در این خلوت دستاورد های عظیمی یافتم . چیزهایی که وقتی در میان جمع بودم همهمه و شلوغی نمی گذاشت که صدایشان را بشنوم . ناراحت

حالا که به پشت سرم می نگرم احساس می کنم غفلتی عجیب روی دلم پرده کشیده بود . پیله ی تنهایی ام را روزی می شکافم . روزی که بدانم می توانم پروانه باشم . نمی خواهم باز هم مثل کرم ابریشمی بی مصرف به زندگی پوچ و بی هدفم ادامه دهم . پس تا زمانی که بتوانم چون پروانه ای آزاد زندگی کنم . پیله ی تنهایی هایم را به همهمه و شلوغی شهر ترجیح می دهم. افسوس

/ 6 نظر / 13 بازدید
.

بگزار تنهایی دنیا را کنار گذاشته و سبکی تنهایی را قدری در وجودم احساس کنم بگذار پس با قلم خود بر نوشته تنهایی ام ویرایشی بزن که احساس کنم می توانم قدری از حرف دلم را به زبانم بیاورم نمی دانم ولی سعی بر آن دارم که بتوانم دلم را با نوشته ام کمی تهی کنم

amin_120

پیرمرد دستهایش میلرزید. نگاهش برتنم سنگینی میکرد. گویا هزار غم نگفته در سینه دارد. گفتم پیرمرد....گفت هیس!..تنها میشوی مثه من. خودش فهمیده بود ...ادامه داد...باهرنفس کشیدن تنها تر میشوی مثه من..گل در دستش!!!....هیس میروم برسرخاکش....این تنهایی من (پیرمرد) است. متن خودم.

حمیدرضا مرتضی پور

زیبا بود . ابزار اینترنت هم به کمک احساست شتافته . احسنت[سوال][متفکر][ناراحت][افسوس] در کل ممنونم از شما موفق باشید[گل]

sama

قشنگ بود. کاش هیچگاه من از پیله ی تنهایی بیرون نمیومدم[ناراحت][گریه] الان میبینم که اون موقع خیلی بهتر بود

ابوالفضل (همون دد)

برای ما ضعفا ، تنهایی ، حال خوبی برای یافتن غفلت هایمان است

ابوالفضل د

باز هم هست .. غفلت .. برا هممون .. پس بازهم باید گشت